تا انتها حضور
دلم میگیرد اگر از تو نگویم،
اگر خودم را بزنم به بی خیالی و این توجیه که یادت در دلم جاوید است و نیازی به از تو نوشتن و از تو گفتن نیست؛
آن هم در جمعی که مثلا محفل دوستانه است، اما خالی شده و سوت و کور...
"من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد"، اگر بگذارم همه در این سکوت بمانیم و روز تولدت، یک 24 ساعتِ عادی مثل بقیه ی ساعات زندگی مان باشد...
امروز، در سالها قبل، چه مهر و نازک خیالیای را، خدا در قالب تو به جهان هدیه کرد،
چه ستاره ای شدی بعد ها، که هنوز در این عصر سیاه و سیمانی می درخشد و با متانت نور میافشاند!
هر سال، این روزها که می رسند، ردپای بی مهری ها و ناپاکی ها انگار در نظرم پر رنگ تر میشوند، کلمات تو به جانم می افتند و سهل انگاریدن بی عشقی زمانه را توی سرم میکوبند؛
یادم میافتد زادروز تو نزدیک است..
متولد شده ای حالا، واژه هایت را داری از لابه لای شببو ها، بیابان، رودخانه، شقایق ها و وزش های کاشان میچینی؛
داری مهربان میمانی، تمام لطایف و سادگی های یک کودک را نگه میداری، مبادا فرداها اسیر دروغهای دنیای «مثلا بزرگترها» شوی...
اگر از من بپرسند، تو کودک میمانی، اما با اندیشه ای بزرگ.
چقدر همیشه آرزو کرده ام ذرهای شبیه تو باشم:
قدری مثل تو هنرمند، کمی مثل تو زیبا اندیش و مهربان؛ که همین ها برایم کافی میبود، اگر این اندازه شبیه تو بودم...
تولدت مبارک سهراب ایران!

خیلی وقته که اینجا رو ساخته ایم. برای دور هم بودن و با هم دکتر شدن. برای با هم غر زدن و با هم خندیدن...